من به میهمانیِ جهان فراخوانده شده ام
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 15:08
من به میهمانیِ جهان فراخوانده شده امپس خجسته است هستی امچشمانم دیده اند و گوش هایم شنیده اندسهم ام ازین ضیافت این بودکه بنوازم بر روی سازموَ به کار بستم تمام توانم راحالا می پرسمآیا سرانجام سرمی رسدزمانی که من از راه برسمچهره ات را ببینموَ درود خاموشم را نثارت کنم ؟رابیندرانات تاگورترجمه : حسین بهشت...
تو ادامه ی من هستی
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 15:08
موهایتادامه ی یک رودخانه استو دستانتادامه ی یک درختشانه هایت کوه پایه است و چشمانتادامه ی خورشیدقلبتانارِ ترک خورده ی کوردستان ونامتادامه ی یک گیاه استکه در زمستان می رویدگریه اتادامه ی دریاستو خشکی های بعد از آنخنده اتادامه ی شعرِ پل الوار استوقتیکه تو را به جای تمامِ زنانی که ادامه نداده امادامه م...
عشق نمیمیرد
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 15:08
میگویند گاهی عشق دو انسان نسبت بهم میمیرداین درست نیست عشق نمیمیرد تنها اگر آنچنان که باید لایق و شایستهی آن نباشید شما را ترک میگوید و میرود عشق نمیمیردخود آدم است که میمیردعشق به مانند دریاییست اگر لایق آن نباشیداگر باعث تعفن آن شویدشما را به جایی پس خواهد زد تا بمیریدآدم که آخرش میمیرد منتها من د...
تو تمام منی
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 15:08
تو تمام منیمن تمام اندوه سالخورده زنان سرزمینمکه از سر ناچاریردپای عشقشان را در فالها دنبال میکنند شاید روزی برگردد شاید دوباره مرا بخواهد شاید مرغ عشقها و قهوهها و تاروتها یک بار راست بگویند ولی هیچ مردیهیچ وقت به آغاز قصه برنگشت به لبخندم اعتماد نکنزخمی با من استکه با هیچ دروغی درمان نمیشود تا روز...
عشق به من می آموزد
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 15:08
عشق به من می آموزد که عشق نورزمو پنجره را بر حاشیه جاده باز کنمبانوآیا می توانی از آوای پونه به در آیی و مرا دو تکه کنی ؟تو و باقیمانده ترانه ها ؟و عشق همان عشق استدر هر عشقی می بینیمکه عشق ، مرگِ مرگِ پیشین استو چه شیرین است عشقوقتی که عذاب می دهدوقتی که نرگسِ ترانه ها را به باد می دهدعشق به من می ...
عاشقانه هایم
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 15:08
می دانستم در هفتاد و چهار سالگی هم عاشقانه هایم بیست ساله ها را حسود میکندبازجویم پرسید سیاسی هستی ؟ عاشقانه ای برایش خواندمگفت بنویس و امضایش کننوشتم و امضایش نکردمگفت امضایش میکردی آزادت می کردمنمی دانستم در هفتاد و چهار سالگی عاشقانه هایمسنگ راهم نرم خواهد کردمحمدعلی بهمنی
بسیار به او نزدیکم
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 15:08
بسیار به او نزدیکمآنقدر به او نزدیکم که نمی تواند خواب مرا ببینداو خوابش می بردو به زنی که بلیط سفری یک طرفه گرفته استتا منی که در آغوشش خوابیده امنزدیک تر استبیچاره مندر کالبدِ خویشتن گرفتارمبه آرامیدستم را از زیر سرش بیرون می کشمبه او خیلی نزدیکمآنقدر که او نمی تواند خواب مرا ببیندنزدیکمخیلی به او...
زنان خدایانی زیبا و زیرک اند
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 15:08
زنان خدایانی زیبا و زیرک انددر بهشتِ هر زَنی جهنمی هست که روحت را به آتش میکشدبا این حال اگر قرار است عمرت دو روز باشد بگذار در دستان هوس آلود زنی باشد که زندگی را همان طور که هست عرضه میکندعشق و ناکامی با هم این یعنی تمام زندگی نیکی فیروزکوهی
میگویم دوستت دارم
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 15:08
به تو میگویم بلهمیگویم نهمیگویم بیامیگویم برومیگویم دوستت دارممیگویم برایم مهم نیستو همهی اینها را یکبار و در یک آن به زبان میآورمو فقط تو همهی آنها را متوجه میشویو هیچ تناقضی بینشان نمیبینیو قلبت به اندازهی کافی برای روشنایی و تاریکیو تمام طیفهای نور و سایه جا داردحرفی نمانده جز اینکه دوستت دارمآن ...
این دل پر درد را چندان که درمان میکنم
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 6:34
این دل پر درد را چندان که درمان میکنمگویا یک درد را بر خود دو چندان میکنمبلعجب دردی است درد عشق جانان کاندرودردم افزون میشود چندان که درمان میکنمچند گویی توبه آن از عشق و زین ره باز گردچون توانم توبه چون این کار از جان میکنماز میان جان نگیرد عشق او هرگز کنارکز میان جان هوای روی جانان میکنماین
آه ای ویولِتا
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 6:34
آه ای ویولِتاکه ناگاه به زیر سایه سار عشقبه روی دیدگان من آشکار می شویو زخم قلب شکسته ام رابه این رنج می افزاییمنی که دلم تمنّای تو می کندو از اشتیاق تو خواهد مردآه تو ای ویولِتاکه سیمایی فراسوی انسان داری آتشی که در جان من افروختیاز الطاف توستکه در تجلی تو باز یافته امو در پس آنروح مرا نیز گداختیو
به سینه می زندم سر ، دلی که کرده هوایت
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 6:34
به سینه می زندم سر ، دلی که کرده هوایتدلی که کرده هوای کرشمههای صدایتنه یوسفم ، نه سیاوش ، به نفس کشتن و پرهیزکه آورد دلم ای دوست ، تاب وسوسههایتترا ز جرگهی انبوه خاطرات قدیمیبرون کشیدهام و دل نهادهام به صفایتتو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیستنمیکنم اگر ای دوست ، سهل و زود ، رهایتگره به ک
دستان تو چند سال دارند ؟
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 6:34
دستان تو چند سال دارند ؟درختان پرگرهبه موهای من که دست میکشندبهار میشوندبوی ریشههایی که از خواب برخاستهاندزمزمه زمینپشت خمیده پاییز رامیشکندباد بهاردر میان انگشتان خشکیده میرقصدگردن سبزم رابیشتر خم میکنملبریزم از این هرم اشتیاقکه پوست گرم تنم رازیر دستان توحس کنمهالینا پوشویاتوسکا
قرار است که تو به ملاقات من بیایی
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 6:34
قرار است تو به ملاقات من بیاییو اگر این راست باشدباید چین های صورت معصومم را اُتودشت پژمرده و غمگین آهوان چشمانم را رفوو گیسوان برفی ام را با سرعت نور زیر گرم ترین ظهر تابستان بلوچستان شرابی کنمقرار است که تو به ملاقات من بیاییو اگر این راست باشدباید باطری نو برای سَمعکم بگذارمو یک
عشق یک زن
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 6:34
عشقنه در لبان زنان استو نه در اندام آنان عشقزیر پلک های یک زن جای داردو او در زیر پلک هایش نگه می دارد مرد رازنهر قدر هم که بشکند دلشهیچ اشکی نمی ریزد فقط چشمانش را می بندد محکم و سفتو مرد در همان جا می ماندزنهرگز فراموش نمی کندهرگز رها نمی کند مرد راازدمیر آصف ترجمه : علیرضا شعبانی
آنکه عاشق ترست قوی ترست
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 6:34
خیلی چیزها شروع میکنند به افتادن مثل فصلها ، برگهاروزها و شبها و بعد دوباره برمیخیزند آن افتادنها بیصداست اما افتادن قلب مرا همه شنیدندانکار نمیکنمعاشقت هستم آنکه عاشق ترست قوی ترستچیستا یثربی
هر بار که سر بر شانه ام می نهی
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 6:34
هر بارکه سر بر شانه ام می نهیهنگام که غرق در طره ی موهایت می شومدر بیشه ی گیسوانتچونان پروانه ای سرگردانگم می شوم و باز نمی آیمهر بار که دست در دستانم می گذاریپنج انگشتمپنج ماهیِ کوچک می شوندمی روند در ژرفای دیدگانتگم می شوند و باز نمی آیندو هنگام که به پیکر خود باز می گردمآن دَم استکه می بینم تنهای...
چه کرده ای ؟
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 6:34
چه کرده ای که از پشت فرسنگها و سالها فاصلهبی آنکه ببینمتبی آنکه لمست کنمبی آنکه هرگز بوسیده باشمتازآنِ تو شدممتعهدترین لااُبالی دنیااحساس می کنم بکارت ذهنمدرحال ترمیم استبه کارَت میآیم ؟افشین یداللهی
فراموشم نکن
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 6:34
روزی فرا میرسد که انسان فراموش میکندحتی دوست داشتنیترین خاطرهها رااقلا تو هر شب با صدای خستهوقتی عقربه روی ساعت دوازده ایستادفراموشم نکنزیرا من هر شب در آن ساعتبا تو زندگی کرده ، به تو فکر میکنمدر خیالم ، پریشان حال قدم میزنمتو هم جایی که تاریکی سکوت میکندفراموشم نکندر آن ساعت خندهات پاشیده
ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
-
تاریخ: 1396/1/21 ساعت: 13:22
ای نوبهار خندان از لامکان رسیدیچیزی بیار مانی از یار ما چه دیدیخندان و تازه رویی سرسبز و مشک بوییهمرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدیای فضل خوش چو جانی وز دیدهها نهانیاندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدیای گل چرا نخندی کز هجر بازرستیای ابر چون نگریی کز یار خود بریدیای گل چمن بیارا میخند آشکارازیرا سه ماه پن