چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت 06:45

این شفق را هم از دست داده ایم
هیچ کسی ما را
دست دردست هم نمی دید این عصر
وقتی شب نیلگون بر دنیا می افتاد
من از پنجره ام
جشن غروب را دیده ام سرِ تپه های دور
گاه مثل یک سکه
یک تکه آفتاب میان دست های من می سوخت
تو را از ته دل به یاد می آوردم
دلی فشرده به غم
غمی که آشنای توست
پس تو کجا بودی ؟
پس که بود آنجا ؟
گویای چه حرف ؟
چرا تمامیِ عشق یک باره بر سرم خواهد تاخت
وقتی حس می کنم که غمگینم
و حس می کنم که تو دوری ؟
پابلو نرودا
مترجم : بیژن الهی
(2 لایک) ما را در سایت قلب من چشم تو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 105